تبليغاتX
برای گمشده ام


برای گمشده ام

در کشور من آزادی فقط نام یک میدان است...

 

من نه عاشق بودم نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

 که به صد عشق و هوس می ارزد...

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 13:6 توسط رها| |

 

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم


خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم


خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم


در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم


و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد


و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد


چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟


چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟


خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی


خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی


خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم


خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!


اینجا تناسب مکانی و زمانی وجود ندارد...



تا اطلاع ثانوی وبلاگ تعطیل...

  

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 2:42 توسط رها| |

 

چقدر دقیقه ها سنگین میگذرند...

این سکوت آرام و قرار را از من ربوده...

گویی فریادی در راه است...

دلم چون پرنده ای خود را به دیوارهای غم گرفته تنم می کوبد...

کاش کسی تو را از من نگیرد....

کاش دستانت را این بهار به دستانم هدیه کنند...

هر روز زهر تلخ هجران را می نوشم و حرفی نمی زنم...

تو را از خدای عاشقان طلب میکنم...

شیشه دلم لبریز از اشکهای نریخته....

تنها چند قدم تا وصال مانده...

صبورتر باش...

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2:8 توسط رها| |

 

امروز به وسعت تمامی سالهایی که با قهه قهه خندیدن از اعماق دلم  قهر کرده بودم خندیدم...

بهانه اش دیدن قیافه برادر کوچکترم بود وقتی از خواب برخاسته بود  و روانه دسشویی شده بود

تا صورتش را بشوید .آخر قیافه برادرم خیلی با مزه  است.همینجوریش خنده دار است چه برسد

 شوخی هم بکند ولی این شوخی نبود خیلی هم جدی بود،آخر کسی که از خواب تازه بیدار

 میشود تا بخواهد  یخش باز شود زمان میبرد...

نمیدانم شاید این فقط بهانه ای بود برای خندیدن دلی که دیگر سالها با خنده ای از ته دل بیگانه

شده بود.

نمیدانم نیم ساعت یا بیشتر خندیدم آنهم بدون وقفه، واقعا  از ته دلم می خندیدم...

گاهی وقتها به سرم میزند و سر یه موضوع که شاید هم زیاد خنده دار نیست، انقدر  میخندم

 که باعث حیرت اطرافیانم میشود و گاهی هم سر یه مساله بی ارزش آنقدر غصه می خورم

که اشکم جاری  میشود...شاید به مرز دیوانگی رسیده ام نمیدانم!!!!

خدا را شکر  که هنوزهم میتوانم خوش باشم هنوز هم دلی برای خندیدن دارم و شادی

 در میان انبوه غم ها و مشکلات زندگی، به رویم گاه گاهی لبخند میزند...

فکر میکنم امروز 10 ماه رمضان است و اکنون نرم نرمک به وقت سحر نزدیک میشوم ساعت

 حدودا 2:30 نیمه شب یکشنبه است البته اگر اشتباه نکنم ...

وقت سحر برای آزادی همه کسانی که در بند هستند دعا میکنم و سلامتی ، شادی و آزادی

 را برای تمام ملت ایران از خداوند منان خواستارم...

 

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:27 توسط رها| |

 

آرام جانم ..

به آسمان تاریک روشن غروب مینگرم ،

امشب ماه کامل است و همچون الماس می درخشد،

دلتنگم...

برای تو...

چقدر دوست داشتم با کسی حرف بزنم و درد دل کنم و از دلتنگی هام بگویم ...

چقدر دوست دارم اینجا کسی مرا دریابد و گریه هایم را یاور کند....

اما خبری نیست...

عزیز نازنینم....

از دیاری دور و یا شاید هم نزدیک کسی تو را فریاد میزند ،آیا می شنوی...؟؟

کسی که هر روز چشم به راه توست...

و کسی که لحظه لحظه را طی می کند تا زمان با تو بودن را در یابد....

و امروز قلب کوچکش را نثار وجود پاکت میکند،

پس تو هم به رویش لبخند بزن و قلب کوچکش را مرنجان...

امروز می خواهم غرورم را بدست جلاد عشق بسپارم و آن را قربانی راهت کنم....

تکه های قلبم را با تو تقسیم میکنم،شاید هیچ اثری بر این سرمای زود هنگام  نداشته باشد...

اما برای لحظه ای گرمای عشق واقعی را در وجودت حس میکنی....

بهترینم...

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:13 توسط رها| |

خسته ام...

چشم هایم خسته است!!

ذهنم پر تشویش...

قلبم پر درد...

گوش هایم دیگر طاقت هیچ هیاهویی ندارد;

لحظه های بی رحم پی در پی هم میگذرند!!

انتظاری تلخ...

نه

انتظار شیرین است;

چون پس از پایانش لحظه دیدار است !!!

وقتی که صدای نفست در گوش من طنین انداز است;

انتظارم رو به پایان است...

با بودن تو...

ذهنم پر از آرامش...

قلبم مملو از عشق...

چشمهایم پر شور...

اما;

لحظه های بی رحم تند تند از پی هم میگذرند!!!

و صدای نفست را از من باز پس میگیرند..

باز هم

قلبم پر درد

ذهنم پر تشویش

چشمهایم خسته ...

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 10:11 توسط رها| |

 

پیش از این در فراخوان موج آفرینی شانزدهم اعلام کرده بود که قصد داریم هر روز ماه مبارک رمضان را به

نام یک شهید جنبش سبز نامگذاری کنیم تا به این بهانه، یاد شهدا را در این ماه پر برکت زنده نگه داریم.

عدد شهدا اما بیش از اینها بود و از این رو به اینجا رسیدیم که برای هر روز ماه مبارک، دو شهید را در نظر

بگیریم و از همه‌ی سبزهای ایران بخواهیم در این روزها، درباره این شهدا بگویند و بنویسند، آنها را دعا کنند

و هر برنامه‌ی مرتبط دیگری که می‌توانند، تدارک ببینند و ما را هم برای اطلاع رسانی، خبر کنند.

فهرست شهدایی که روزهای ماه رمضان به نام آنها نامگذاری شده است:

31 مرداد، 1 رمضان: داوود صدری، مهدی کرمی
1 شهریور، 2 رمضان: حسین اکبری، ناصر امیرنژاد
2 شهریور، 3 رمضان: علیرضا افتخاری، احمد نعيم آبادی
3 شهریور، 4 رمضان: سعيد عباسی‌فر، حسین کاظمینی
4 شهریور، 5 رمضان: سرور برومند و فاطمه رجب پور
5 شهریور، 6 رمضان: محمد حسین برزگر، ابوالفضل عبدالهى
6 شهریور، 7 رمضان: امیر کویری، پويا مقصود بيگی
7 شهریور، 8 رمضان: واحد اكبری، محمد نیکزادی
8 شهریور، 9 رمضان: اشکان سهرابی، فهيمه سلحشور
9 شهریور، 10 رمضان: مصطفی غنیان، آرمان استخری پور
10 شهریور، 11 رمضان: پریسا کلی، مسعود خسروی
11 شهریور، 12 رمضان: حمید مداح شورچه، مهرداد حیدری
12 شهریور، 13 رمضان: مسعود هاشم زاده، ميثم عبادی
13 شهریور، 14 رمضان: نادر ناصر، سالار طهماسبى
14 شهریور، 15 رمضان: فرزاد جشنی، بهمن جنابی
15 شهریور، 16 رمضان: رامین آقازاده قهرمانی، رامين رمضانی
16 شهریور، 17 رمضان: حسین اختر زند، ميلاد يزدان پناه
17 شهریور، 18 رمضان: ندا آقا سلطان، تینا سودی
18 شهریور، 19 رمضان: مصطفی کیارستمی، ايمان نمازی
19 شهریور، 20 رمضان: کیانوش آسا، حسین طهماسبی
20 شهریور، 21 رمضان: سعید اسماعیلی، ایمان هاشمی
21 شهریور، 22 رمضان: سهراب اعرابی، امیر جوادی‌فر لنگرودی
22 شهریور، 23 رمضان: یعقوب بروایه، مريم مهر آذين
23 شهریور، 24 رمضان: محسن روح الامینی، شیلر خضری
24 شهریور، 25 رمضان: فاطمه براتی، مبينا احترامی
25 شهریور، 26 رمضان: بهزاد مهاجر، بابک سپهر
26 شهریور، 27 رمضان: محمد کامرانی، وحيد رضا طباطبايى
27 شهریور، 28 رمضان: ترانه موسوی، علی فتحعليان
28 شهریور، 29 رمضان: کامبيز شعاعی، کسری شرفی
29 شهریور، عید سعید فطر: امیر جوادی‌فر لنگرودی، سالار طهماسبى

 

 روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد...

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 15:18 توسط رها| |

 

انگار پاییز زودتر از همیشه آمده است، این روزها عجیب دلم میگیرد و من مدام

 

بغضی در گلویم نهفته است و فقط منتظر تلنگریست که بشکند  و مرا در سیل

 

اشکهای بی امانم غرق کند و من باز هم در اندوه و تنهایی هایم گم میشوم

 

 و...

 

دیگر روزهایم یکی شده است ولی شبها برایم بی مانند است. آرامشی در

 

شب نهفته است که اندک التیامی است برای  قلب رنجور و شکسته ام....

 

دلم گرفته از آدمهایی که فقط خود را میبینند و بس...

 

دلم گرفته از فردایی که فقط پول و قدرت می شناسد وشهرت ...

 

دلم میخواهد بنویسم،از غم هایم، از دلتنگیهایم ، از بی قراریهایم...

 

و از تنهایی هایم که هیچوقت تمامی ندارد...

 

وچه سخت است بی کس بودن در میان انبوه آدمهای رنگارنگ...

 

نمی دانم کجایی و که هستی ولی نور امیدی در دلم سو سو میزند و باز دلم

 

برایت بی قرار میشود و این بی قراری بس ناجوانمردانه طاقتم را طاق کرده

 

 است..

 

کاش میشد زمان را نگه میداشتم تا شاید اندک دلخوشی هایم هیچگاه تمام

 

نشود ولی افسوس ممکن نیست و عمر خوشی نا چیز و عمر غم ها

 

طولانیست...

 

می خواهم رها شوم ازقید و بند این دنیا...میدانم فردا خواهد آمد حتی اگر

 

 من نباشم... بودنم را چه سود در میان این همه غریبه آشنا!!!

   

جمعه  30 /5/ 88

 


رمضان آمده است

در حال و هوايي متفاوت با سال هاي قبل ..

رمضان آمده است تا چند صباحي در آغوش تب دار ميهن بماند

رمضان آمده  تا ميهن سر بر روي شانه هايش يكماهي سير بگريد.

رمضان آمده  تا درد دل  تكفير شدگان قوم را صبورانه بشنود.

رمضان آمده  و براي آنكه سنگ صبور همه باشد از كسي اجازه نمي خواهد !

سحربود كه رمضان از راه رسيد...

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 10:53 توسط رها| |

 

باد موهایش را آشفته میکرد،

چون عقده چادر را از سرش برداشته بود،

دختری، اشک و فریادی در سکوت وحشت شهری،

چرا خداوند اورا مونث آفرید؟

شب بود، صدای زنگ تیلفون.

الو سلام.....................

صدای دختریست از جنس درد و از نسل خشونت،

آه......   چشمان معصوم نرگس و ترس احمقانه سارا

و بغض شکسته شیلا و مریم و زهرا...............

و هزاران دختر دیگر،

که دنبال پناه گاهی و آغوش و محبتی حیرانند،

گامهای بی هدف و هزارن چشم کثیف

که دنبالشان زُل میزنند.

دست آرامی به شانه دخترک فشار وارد کرد

(من در خدمتم) با من میروی؟

و نفهمید که دختر چه دردی دارد.

و این دخترک را سخت رنج میداد،

(دوستت دارم)

واژه ای آشنا به گوش دختر ،

که هیچگاه از دلی و با صداقت کسی برایش نگفته بود،

فریب، نیرنگ و دروغ

حتی از پدر و مادر،

طنابی و صندلی،

نه!!

پطرولی و آتشی،

...............

بیمارستان،

و ناله دختری در امتداد راهرو،

............

صدای گریه زنی که میگفت،

دخترم....... آری او مُرد ،

اما هنوز پدر و مادر از خود نپرسیده بود که:

کی مقصر است؟

ما؟ یا او؟

تقدیم به دخترانی که هیچگاه کسی درکشان نکرد

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 1:39 توسط رها| |

 

خدایا!


مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ٫ غم های ارجمند و حیرت

 

 های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به

 

 جانم ریز.

خدایا!


اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار

 

بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.

خدایا!


به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته

 

 است حسرت  نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه

 

هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.

خدایا!


اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده

 

 اندبسوزد و انگاه از پس  توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته

 

از هر غبار طلوع کند.

خدایا!


به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که

 

بیشتر دوست میداریش  بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !

خدایا!


خدایا تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری

 

کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل

 

دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به

 

 سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 8:40 توسط رها| |

 

نیمه شعبان بر تمام عاشقان مبارک

 


سالانه 300 هزار تومان! 

شما هم اگر خواستید می توانید بهشت را برای خودتان بخرید!  

http://www.namazgozar.com/form.php 

بسوزه پدر پول که در دستگاه خدا هم کار می کنه! (دکتر علی شریعتی) 

 


اظهار عشق به هر شکلی ممکنه یاد بگیرن بعضی ها

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 4:54 توسط رها| |

 

امنیت برای " ما " یعنی کسانی که در زمینه سیاسی وبلاگ نویسی می کنند . دارای اهمیت

 بالایی میباشد . لذا بنده با توجه به تجربیات خود نکاتی را برای شما میگویم . که امیدوارم کاملا

 دقت کنید . اگر نیاز به راهنمایی داشتید با ما تماس بگیرید . و لطفا این متن را برای تمام وبلاگ

 نویسان جنبش بفرستید .


دقت کنید این نکات را ما با میزان امنیت بالا نوشته ایم که شما حداقل این نکات را رعایت کنید .

شاید برایتان سخت باشد همه این نکات را رعایت کنید ولی به مرور زمان برایتان عادی و لذت

بخش می شود.


1- هرگز ار سیستم خانگی برای آپدیت و بازدید وبلاگ خود ودر هر زمینه ای سیاسی استفاده نکنید .

این کار کاملا شما را ایمن می کند .

- اگر حتما بایستی از خانه کار های اینترنتی سیاسی خود را انجام دهید . به نکات زیر توجه کنید .


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 4:7 توسط رها| |

 

دلم گرفته از این دنیا که هیچ چیزش با هم سازگار نیست.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 4:50 توسط رها| |

 

امروز رفتم سینما اونم زوری،راستش من زیاد اهل فیلم دیدن نیستم،شاید هر چند سال یک

بار برم،جالب اینجاست که تنها کسی هم که بلند میخندید از دیدن این فیلم مسخره خودم

بودم،من حتی بلند هم نمی خندم.

بگذریم ، ساندویج گرفته بودیم بعد من گفتم بدون نوشابه خورده نمیشه (ماشاالله ساندویج

نبود که سنگدویج بود،خلاصه یکنفر و فرستادیم بره بخره  و بعد که برگشت من اصلا حواسم

به نوشابه نبود اینا نوشابه منو اینقدر تکون داده بودن که تا من باز کردم فواره زد حالا مونده

بودم که چیکار بکنم،تمام لباسامو و کیفم و دستام چسبونکی شده بودن،بیچاره خانم

جلویی هم یکم روش ریخت ولی خدارو شکر نفهمید وگرنه.... شوخی یکبار مصرف بود دیگه.

حالا قصدم از تعریف ماجرای امشب این بود که به اینجا برسم که چقدر فیلمای ایرانیا جالبه.

هیچوقت کسی نیست که واقعیت رو بسازه.درد مردم دیگه عشق و عاشقی نیست.درد مردم

بد بختی و فقر نه عشق،درد مردم زندگی کردن تو یه کشوریه که 50 سال از کشورهای دیگه

عقب تره.خیلی از عشق و عاشقی هایی که آخرش منجر به فرار ،آسیب روانی یا حتی مرگ

میشه نهایتا اگر دقت کنیم بر میگرده به همین مساله فقرو فکرسنتی و 100 سال پیش بعضی

خانواده ها.

خیلی ها عاشقن عشقشون رو هم دوست دارن ولی سر همین مساله فقر نمیتونن باهم

ازدواج کنن.چون کار ندارن پس طبیعی هست که پول هم نداشته باشند.

در راه برگشت حدس بزنید من چندتا زن و مرد فقر و با بچه کوچیک  دیدم کناره خیابون که زیر

 نگاه های سنگین آدما دست گدایی دراز کرده بودن؟؟؟در فاصله کمتر از 150 متر 3تا!!!

متاسفم برای خودمون که ادعامون هم میشه...

نمیدونم این مشکل بیکاری و فقر در ایران کی قرارهست ریشه کن بشه که بعید میدونم تا

ما زنده هستیم همچین اتفاقی بیوفته.ولی کاش در آینده وضع فرق کنه ،شاید و فقط شاید

روزی ایرانی پیشرفته داشته باشیم.

امروز جدا از الکی خوش بودن 2 ساعتیم توی سینما وقت برگشت واقعا ناراحت شدم.خدا

عاقبتمون رو بخیر کنه...

این مطلبو من آنلاین نوشتم دلم میخواست کامل تر و بهتر و واضح تر بنویسم ولی طاقتم

نیومد اگه غلط املایی داره و جمله بندیش ناقصه ببخشید...

به امید روزی که ایرانی شاد و به دور از فقر داشته باشیم...

 


 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 4:13 توسط رها| |

 

آيا تابه حال شده كه به كوچه باغ خاطرات قدم بگذاري تا شايد وقتي برگي

را در زير پايت له مي كني به ياد شكستن دل يك دوست بيفتي؟


آيا شده تا به امروز به خشم دريا بيانديشي كه با وجود موجهاي خشمگين

 دلي پر از مهر و زيبايي دارد؟


تو هم با داشتن ظاهري نا آرام,ميتواني باطني پر از عطوفت داشته باشي.

آيا تا به حال از خودت پرسيده اي كه كيستي! و قصدت از زندگي و باورت از

 بودن چيست؟


آيا تا به حال به انتظار فكر كردي؟


به گذشته ات فكر كردي؟


به آن لالايي هايي كه اگر نبود,بهانه اي براي نخوابيدن داشتي؟


به آن اسباب بازي هايت.به فكر هاي كودكانه ات؟


به روياهاي بر باد رفته ات؟


به كوچه هاي خيالت كه در آن فقط عشق پاك حرف اول را ميزند!؟


به آن كوچه اي كه بيانگر چشمان زيباي يك كبوتر سپيد بال,بر روي درخت اقاقي


يا به گل لاله در باغ پر از احساس نگاه كرده اي؟

اگر تا به امروز نيازي نداشتي كه از اين كوچه باغ گذر كني, به خاطر

 احساساتت هم كه شده از اين جاده گذر كن و با مرور اشتباهات وناكامي

 هاي گذشته,با مشعل فروزان عبرت و واقع گرايي, جاده تاريك و هولناك

 آينده را براي خود روشن و هموار بساز.

 

 

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 3:22 توسط رها| |

 

اعیاد شعبانیه بر همه مسلمانان جهان مبارک باد

 

بخوان به نام پروردگارت.

 بخوان به نام پروردگاري که انسان را از خون بسته آفريد

و در شب بعثت او بود وجهاني نوراني و فرشته اي امین.

 او بود و یک دنیا اضطراب و بی تابی...

  او بود و معنای لو انزلنا هذا القران.

 دلیل بعثتش را چه زیبا گفت:

 من برای تکمیل مکارم اخلاق آمدم

مبعث رسول اکرم  مبارک باد

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 2:46 توسط رها| |


من( دوشيزه مکرمه) هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان

 

 قند توي دلم آب مي شود.

 

 

من )مرحومه مغفوره( هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام

 

 و احتمالاًهيچ خوابي نمي بينم.

 

 

من )والده مکرمه( هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خود

 

شيريني 20 آگهي تسليت در۲۰ روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

 

 

 من )همسري مهربان و مادري فداکار( هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري

 

 اش  البته تا چهلمآگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ

 

 مي رساند.

 

 

من )زوجه( هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم

 

قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط

 

بيست و پنج هزار تومان ، بدهد .

 

 

 من )سرپرست خانوار( هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون

قراضه اش از گردن حيران رد نشد وبراي هميشه در ته دره خوابيد 

 

من)خوشگله( هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان

 را بيهوده مي گذرانند


من )مجيد( هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد

 و شوهرم مرا از پياد رو مقابل صدا مي زند.

 

من)ضعيفه( هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم

 حق ارثم را بگيرند.

 

من )بي بي( هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و

نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

 

 من )مامي( هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي

 مي کند.


من )مادر( هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز

به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

 

من )زنيکه( هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن

 ماشينش در پارکينگ مي شنود.



من )ماماني( هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به

پدرشان نگويم.



من )ننه( هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم

 محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد.به دوستانش بگويد من مادربزرگش

 هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

 

من)يک کدبانوي تمام عيار( هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و

 کمربندش را روي شکم بر آمده اش جابه جا مي کند.



من )بانو( هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش

نمي خواهد وقتش رابا من تلف بکند.



من در ماه اول عروسي ام؛ )خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم،

عشق من، پيشي،قشنگم،عسلم، ويتامين و...( هستم.

 

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه

روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، )سليطه( هستم.



من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛)دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار،

 ابليس، شجره ،مثمره،اثيري،لکاته و...( هستمدامادم به من) وروره جادو(

مي گويد.

 

حاج آقا مرا )والده( آقا مصطفي صدا مي زند.



من )مادر فولادزره( هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم



 مادرم مرا به خان روستا )کنيز) شما معرفي مي کند..

 

من کیستم؟

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 2:54 توسط رها| |

 

لینک

 

دوستان عزیزی که تمایل به لینک وبلاگ اینجانب دارند با نام " برای گمشده ام " بلا مانع  است.

 

این هم آدرس ایمیل: www.loyal107@yahoo.com 

 

((در کشور من آزادی فقط نام یک میدان است))


۱. نشاط اسلامی: یعنی امت همیشه در صحنه در حالی که شور و شعف در وجودشان

 هست در ولایت ذوب شوند.

۲. استراتژی اسلامی: یعنی هر جا به نفعمان بود با مسلمانان برادر میشویم و هر جا

 نبود٬ انها را نمیشناسیم. کشته شدن ۲ تا فلسطینی را در بوق و کرنا میکنیم و کشته

 شدن صدها مسلمان در چین و کوزوو و چچن را نمیبینیم. قدما به آن تقیه اسلامی هم

 گفته اند و در روایات محل تاکید است.

۳. دانشجوی نخبه: فردی است تقریبا ریشو یا چادری که با سهمیه شاهد یا بسیجی یا

 جانباز وارد دانشگاه شده و صدایش هم از همه بلند تر است. به آنها دانشجوی هشیار و

همیشه در صحنه و القابی از این نظیر هم داده اند.

۴. دانشجو نما: دانشجویی با بهره هوشی بالا و استعداد فراوان که با همت خودش وارد

دانشگاه شده و آقایان خیلی خوش ندارند او را ببینند چون نه آقا زاده است و نه دستمال در

 دست و جای مهری بر پیشانی دارد.

۵. پیشرفت و توسعه اسلامی: یعنی با آنکه شکممان خالی است و آه در بساط نداریم

 با رشوه و باج دادن٬ چند تا موشک هسته ای از کره و روسیه وارد کنیم و اسمش را بذاریم

 پیشرفت.

۶.عدل اسلامی: یعنی ریختن خون هر کس که شبیه به ما فکر نمیکند حلال است.

(شما چه فکر میکنید!!! نظرهایتان را بگویید و متن را کامل کنید...)

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 14:42 توسط رها| |

 

 

سلام.به این نتیجه رسیدم که متاسفانه بلاگفا از نظر امنیت اصلا قابل اطمینان نیست.اولا اینکه

 

هکرهاهر غلطی که دلشان بخواد میکنند. نکته ی بعدی هم این که IPهای بلاگفارا خیلی خیلی

 

راحت تر از سرویس های دیگر میشود ردیابی کرد و ازاین لحاظ باز هم بلاگفا امنیت ندارد..

 

بنابراین با شرایطی که حاکم شده (احتمالا بدتر هم خواهد شد) دور از انتظار نیست ، که اگـــر

 

نوشته ی شما به مزاج بعضی ها خوش نیاد فردا صبح اول وقت بیایند دَم خانه تان، پــــــــــس

 

 بیشترمراقب باشید.(اتفاقي كه براي يكي ازدوستان نتي من افتاد) ….

 

با عرض پوزش مجبورمی شوم بعضی نظرات شما و 2تا پست را کاملا حذف کنم هرچند بـی

 

طرف نوشتم ولی به مزاج بعضی ها خوش نمی آید....

 

دوستان عزیزی  که تمایل به گذاشتن مطالب اینجانب در وبلاگ یا سایت خود دارند با ذکرمنبع

 

مجاز میباشند.فقط قبل ازانجام  اینکار لطفا درخواست خود را همراه با سایت یا وبلاگ خود به

 

صورت نظر خصوصی برای اینجانب ارسال نمایند...

 

پست هایی که قرار بر حذف آنهاست ظرف 24 ساعت حذف خواهند شد.

 

با نوشتن پست {(پاسخ) که تصمیم به حذف آن گرفتم} و قرار دادن آن در وبــــــلاگ  پیشنهاد

 

مدیریت یک سایت پژوهشی - فرهنگی به من داده شد که در بعهده گرفتن آن مرددم...

 

ولی در فکر این هستم که چون سرویس دهی و امنیت بلاگفا بسیار پایین است شاید دیگر قیـــد

 

نوشتن را در بلاگفا بزنم....

 

از همه شما دوستان عزیزم سپاسگزارم که مرا تا به اینجا همراهی نمودید...

 

شاد و پیروز و سربلند باشید در پناه ایزد منان...

 

دوستدارشما رها*

 

 

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 17:39 توسط رها| |

 

دنیا

 

دلم را سپردم به بنگاه دنيا


و هي آگهي دادم اينجا و آنجا


و هر روز
براي دلم مشتري آمد و رفت


و هي اين و آن


سرسري آمد و رفت


ولي هيچکس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد


دلم، قفل بود


کسي قفل قلب مرا وا نکرد
.


يکي گفت
چرا اين اتاق پر از دود و آه است


يکي گفت چه ديوارهايش سياه است؟


يکي گفت چرا
نور اينجا کم است


و آن ديگري گفت و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم
است!


و رفتند و بعدش دلم ماند بي مشتري


و من تازه آن وقت گفتم خدايا تو قلب
مرا مي خري؟


و فرداي آن روز خدا آمد و توي قلبم نشست


و در را به روي همه پشت
خود بست


و من روي آن در نوشتم


ببخشيد ديگر براي شما جا نداريم


از اين پس
به جز او کسي را نداريم.

 

 

 

 

 

 


باز هم مثل روزهای گذشته دلهره عجیبی دارم.فردا 18 تیراست... دوباره تظاهرات و اعتراض، و

 

چه سخت است در برابرظلم سکوت کردن.خدایا شاید فردا دوستانم دیگر کنارم نباشند.شاید خونهای

 

بیگناهان دیگری ریخته شود.اما نمیدانم مادرانشان چطور تاب می آورند مرگ فرزند را.بی شک

 

حکمت مادرشدنشان صبر بی انتهایی است که تو از روح خودت در آنها دمیدی.خداوندا مگذار باور

 

کنم همیشه حق با ظلم است.تو خود گفتی پناه دلشکستگانی....

 

دل این مردم شکسته است،دلشان زخم عمیقی دارد که سالهاست پابرجاست.خدایا تو خود گفتی،

 

لا تقنطوا من رحمة الله... از رحمت خدا ناامید نشوید(زمر/53)....

 

اینان امید به رحمت تو دارند...

 

خداوندا فردا برادران وخواهرانم را به وجود بی انتهای تو می سپارم...

 

حفظشان بفرما..... 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 2:15 توسط رها| |


Design By : Night Skin